یه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز ديگه بهم گفت:

«مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛

آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز ديگه گفت:

«مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.

آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامه‌ش نوشت:

«من اينجا يه دوست پيدا كردم.

آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:

«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.

آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم

و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که...

اون نمي دونه که من هنوز هم

خيلي تنهام....

خيلي تنهام....

خيلي تنهام....

             خيلي تنهام.....

**************************************************